تبلیغات
شیدا
شیدا

و با او ، با نگاه فریاد می كردیم

بخشی از شعر بلند ، و با او ، با نگاه فریاد می كردیم…

مرحوم صفائی حائری – عین صاد

...

و اما مرگ پایان نیست

آغاز دویدن هاست

در این سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد

در آن سو سخت می تازیم تا آن مقصد بی مرز

جناب شیخ ساكت بود

نگاهش حرف ها می زد

سكوتش مشعل من بود

سكوتش نور می پاشید، بر راهم

سیاهی های قلبم زود، خیلی زود می مردند

و شادی بر وجودم سایه می انداخت

درون سینه ام یك چشم دیگر پلك وا می كرد

و در این چشم هستی رنگ دیگر داشت

سختی رنگ دیگر داشت

و مرگ...آهنگ دیگر داشت

و با این چشم من دیدم

خدا در سینه من بود

با من گرم نجوا بود

دلم سرشار از او بود

نه كمبودی برایم بود نه اندوهی

با این چشم ، من دیدم

با او این همه اندوه شیرین است

و بی او ، زندگی تار است

و بی او زندگی پوچ و سیاه و سخت و غمگین است

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشید ...

و قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد

 و «او» این مرغ وحشی را صدا می زد

 و از هستی جدا می كرد...

تا در «بی نهایت» بال بگشاید

در آنجا با سكوت آواز می خواندند

در آن جا با نگاه فریاد می كردند

در آن جا زندگی با رنگ دیگر بود با رنگ سپید صبح

اما مرگ، تنها آرزوی این دل آسوده ی من بود

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشید

و قلب عاشقم آرام می لرزید

نگاهم در نگاه شیخ می پیچید

و با او...

در سكوت آواز می خواندیم...

و با او

با نگاه فریاد می كردیم...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 تیر 1388 توسط ابراهیم مدحت | نظرات ()
Blog Skin